تبلیغات
ساقی لاهوتیان - مطالب مسعود .د

رهیافتی به سوی معارف علوی

خانه تکاتی
نظرات |

خانه دل را باید بتکانیم ...نیز هم .....



نویسنده : مسعود .د
تاریخ : سه شنبه 24 اسفند 1395
زمان : 09:15 ب.ظ
عاشقانه ها
نظرات |

چرا همیشه می بایست 

عاشقانه ها را  در قصه ها جستجو کرد ؟

چرا به اطراف خود نیم نگاهی نمیکنیم ؟

زیباترین عاشقانه ها در حوالی دلمان هر ثانیه در حال اتفاق ست 

به قول سهراب : چشم ها را باید شست ...

آنجایی که معبود به عبد سر به هوا میگوید :

از رگ گردن به تو نزدیک ترم !

ایا این عاشقانه نیست ؟

وقتی معشوق در آغوش ماست 

دیگر چرا شکوه !؟ دیگر چرا افسوس ؟!

چشم ها را باید  شست ...

چون خدایی که در نزدیکست ...

مشتاق دیدنت هست ...

دیده بگشا ...







:: مرتبط با: کشکول ,
نویسنده : مسعود .د
تاریخ : شنبه 30 بهمن 1395
زمان : 08:55 ب.ظ
تحریم
نظرات |

 این عمل ناشایست برای بچه های مسلمان ممنوع است، چون فلسفه ولنتاین عشق ورزی به جنس مخالف و نامحرم است .و نیز ترویج فرهنگ بی بند باری غرب می باشد .
روز عشق در اسلام روزی که پیامبر اکرم  دست علی مرتضی را در دست زهرای اطهر گذاشت . زیباترین و حقیقی ترین  قصه عاشقانه عالم آغاز شد .



:: برچسب‌ها: ولنتاین ممنوع ,
نویسنده : مسعود .د
تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395
زمان : 07:48 ب.ظ
پنجشنبه فیروزه ای
نظرات |

مدتی هست که شب ها قبل از خواب  باید یه چیزی بخونم تا خوابم ببرد . اخیرا این کتاب رو دست گرفتم ، رمانی با درون مایه دینی است ، ویژگی منحصر به فرد این اثر ساده نویسی ، بیانی رسا  ، فضاسازی های مناسب ، به جا و دقیق است ،  بطوری که توصیف دقیق پوشش، چهره و حتی شرح لحن آنها در کنار دیالوگ­‌های به کار رفته توسط آنها و نیز شیوه ری­اکشن­های جسمی آنها در بیان برخی جملات و عکس ­العمل نشان دادن به آنها از نقاط قوت وی در ترسیم شخصیت­های این رمان است








:: مرتبط با: معرفی کتب مفید ,
نویسنده : مسعود .د
تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395
زمان : 08:04 ب.ظ
بغض
نظرات |

نمیدونم این بغض ها چقدر قیمت داره ؟؟؟ 

[http://www.aparat.com/v/Tv5Gh]


نویسنده : مسعود .د
تاریخ : شنبه 23 بهمن 1395
زمان : 11:14 ق.ظ
تحیر
نظرات |

این روزها  مولای خیبر شکن حال غریبی دارد ....

تحیر ...

آری مولا علی این روز در تحیر ست ...

به خانه می آید ... 

جسم نحیف فاطمه در بستر ...

بغض حسنین و زینبین ....

در و دیوار سوخته ...

به مسجد میرود تا با معبودش خلوت کند  بلکه کمی آرام بگیرد ...

چه می بیند ...

جای خالی پیامبر ...

بوزینه ای بر روی منبر پیامبر نشسته ...

کفتاری در پای منبر ...

شغال های صد رنگ در اطراف منبر در حال اطاعت طاغوت ...

گوشه ای از مسجد .... 

سلمان زانوی غم بغل گرفته 

مقداد افسرده و غمگین ...

عمار ... اباذر ... 

... 

چکند علی ...؟!

ناچار باید راه نخلستان را در پیش بگیرد ...

چاه منتظرش هست ...

انگار فقط چاه به علی پشت نکرده 

تحیر برای مرد جنگی سخت ست ...

بیخود که نبود ... فرمود : خار در چشم و استخوان در گلو دارم ...


- تحیر : حیرت و سرگردانی و سرگشتگی و آشفتگی 



نویسنده : مسعود .د
تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395
زمان : 11:30 ق.ظ
فاطمیه نزدیک ست
نظرات |

خانه ی کوچک و ساده ...

اهالی اش از جنس نور ...

پدر ... پدر خاک ...

مادر ... مادر آب ...

...بعد از ماجرای سیاه ...

دیوار های خانه شد سیاه ....

گریه و بغض میهمان خانه شده ...

مادر ... حالش انگار رو به راه نیست ...

دستمالی به سرش بسته ...

کودکان شاهد ... یه رخداد ...

رخدادی تلخ و بی پایان ...

دخترک ... به زمین نگاهش را دوخته ...

در فکر حرفهای زن های همسایه ست ...

- چند روزی دیگر ، بیمار این خانه ، میهمان ست ... رفتنی ست گویا ...

....

چقدر غمگین ست این روزها حال علی ... فاطمیه نزدیک ست ...




نویسنده : مسعود .د
تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395
زمان : 07:54 ب.ظ
خریت
نظرات |

دیروز خیلی کفری بود سر قضیه ای ....اومدم خونه ...

عیال متوجه شد که انگار اعصاب ندارم ... مثلا میخواست یجوری فضا رو عوض کنه ... ولی من آتشفشان بودماااااا....

 بیچاره دستاش رو دراز کرد جلوم ، گفت : بیا نون بیار و کباب ... بازی کنیم .... دستم رو گذاشتم روی دستش ... 

ضربه اول رو زد ... جا خالی دادم ... نوبت من شد ... نمی دونم چی شد تموم حرص مو روی دستش خالی کرد ... هیچی

 نگفت ... دو سه تا دیگه زدم .... دیدم اشک توی چشماش جمع شد ... یه لحظه به خودم اومدم ... گفتم خب دستتو بکش

 ... گفت عیب نداره عوضش تخلیه شدی ... حالا از دیروز عذاب وجدان دارم .... 




چکارش کنم حالا ؟؟؟ 
مگه میشه آدم اینقدر فردین باشه ....!!!


نویسنده : مسعود .د
تاریخ : شنبه 9 بهمن 1395
زمان : 07:10 ب.ظ
دیشب ... جمکران
نظرات |

دیشب بعد از چندین وقت بی توفیقی ، بالاخره قسمت بریم جمکران ، و برای لحظاتی صفا کنیم و کمی تخلیه بشیم ... سه شنبه ها خیلی شلوغ هست ، چهار شنبه رفتم که خلوت تر باشه ...

فکر میکنم همسایه ی خوبی نیستیم برای این مسجد ... چون از خونه ی ما تا مسجد با وسیله 10 دقیقه بیشتر راه نیست ... ولی ... 

قدر زر زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهری ...

زیاد دیدم مردمی که از شهرهای مختلف هر هفته با اتوبوس های درب و داغون می کوبند و میاند مسجد تا دو رکعت نماز بخونند ولی ما بیخ گوشمون هست و ....

وقتی داشتم بر می گشتم با این صحنه روبرو شدم و با موبایلم ازش عکس گرفتم ، گاهی با حداقل امکانات هم میشه برای دین مُبلغ بود ....و یه قدم کوچکی برداشت ، من فکر میکنم این کار تاثیرش از بیلبوردهای بزرگ رنگی بیشتر نباشه کمترنیست ....






نویسنده : مسعود .د
تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395
زمان : 12:41 ب.ظ
...
نظرات |


می‌گریزی ازمن و دائم عاشقت را می‌دهی بازی
می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی

فتح دنیا کار آن چشم است،خون دل‌ها کار آن ابرو
هر لبت یک ارتش سرخ است گیسوانت لشگر نازی

بس که خواندی «لیلی و مجنون» جَوّ ابیاتم «نظامی» شد
می‌خورد یک راست بر قلبم از نگاهت تیر طنازی

وقت رفتن چهره‌ی شادت حالت ناباوری دارد
مثل بغض دختر سرهنگ در شب پایان سربازی

در صدایت مثنوی لرزید تا گذشت از روبروی ما
با نگاهی تند و پر معنا، یک بسیجی با موتور گازی

ناخنت را می‌خوری آرام پلکهایت می‌خورد بر هم
عاشق آن شرم و تشویشم پیش من خود را که می‌بازی

عکسی از لبخند مخصوصت با سری پایین فرستادم
مادرم راضی شد و حالا مانده بابایت شود راضی

در کلاس از وزن می‌پرسی، با صدایت می‌پرم تا ابر
آخرش شاعر نخواهی شد پیش این استاد پروازی

طبع بازیگوش من دارد می‌دود دنبال تو در دشت
می‌پرم از بیت پایانی بازهم در بیت آغازی

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی
می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی ...

نمیدونم شاعرش کیه ... ولی بافتنی قشنگیه 


نویسنده : مسعود .د
تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395
زمان : 08:26 ب.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.